یکی از مصایب غربت هجوم خاطره هاست، باهم و یکجا می آیند. یکسال و نیم قبل شبی به یاد شایان حامدی و فراز بهزادی افتادم و حاصلش شد این شعر و ... دیروز که هر سه با هم آمدند.
برای شایراز
از تکه های آیینه در قلبش می گفت
از بگو در ماه خاکم کنید
از دور
از فاصله تا می آمد
دریای زلالی بود
با جای پایش
که ماهی ها رویا می رقصیدند
و خواب های ما را
تا می گرفت در دست
شانه هایمان جوانه می زد
و کاسه کاسه لبخند می بخشید
نذر تمام شاعران
و شب بود
با نفس هایمان
که حلقه وار می برد ما را
به سنگی در آب اگر بیاندازیم
و سنگ
که مانده است در دست
و دست که رفته است بی تن
با تکه های آیینه
از ماه
از ماهی
تورنتو، می2007
