تبليغاتX
بوجیکا

بوجیکا

شعر/نقاشی/ نمایش

یکی از مصایب غربت هجوم خاطره هاست، باهم و یکجا می آیند. یکسال و نیم قبل شبی به یاد شایان حامدی و فراز بهزادی افتادم و حاصلش شد این شعر و ... دیروز که هر سه با هم آمدند.

 برای شایراز


 از تکه های آیینه در قلبش می گفت

از بگو در ماه خاکم کنید

 

از دور

از فاصله تا می آمد

دریای زلالی بود

با جای پایش

که ماهی ها رویا می رقصیدند   

و خواب های ما را

تا می گرفت در دست

شانه هایمان جوانه می زد

و کاسه کاسه لبخند می بخشید

نذر تمام شاعران

 

و شب بود

با نفس هایمان

که حلقه وار می برد ما را

به سنگی در آب اگر بیاندازیم

 

و سنگ

که مانده است در دست

و دست که رفته است بی تن

با تکه های آیینه

از ماه

از ماهی

 تورنتو، می2007                                                                       

+ نوشته شده در  Wed 17 Dec 2008ساعت 1:32 PM  توسط محمد رضا بی گناه  | 


5


وقت هایی هست

رویاهایمان

می گریزند از ما

و خیره می شویم

به نقطه های روشنی در سقف

که لرزان لرزان

خورشیدی می شوند

ایستاده بر گندمزارها

نشسته بر دریاها

و ریخته بر گیسوانی

که کودکی هایش را باد برده است

 

وقت هایی هست

وقت هایمان برنمی گردند

و گم می شوند

در بی وقتی های پریشان ما

 

وقت هایی هست

...

+ نوشته شده در  Tue 25 Nov 2008ساعت 3:54 PM  توسط محمد رضا بی گناه  | 


4

وقت هایی هست

رویاهایمان

می گریزند از ما

و خیره می شویم

به نقطه های روشنی در سقف

که لرزان لرزان

خورشیدی می شوند

ایستاده بر گندمزارها

نشسته بر دریاها

و ریخته بر گیسوانی

که کودکی هایش را باد برده است

 

وقت هایی هست

وقت هایمان برنمی گردند

و گم می شوند

در بی وقتی های پریشان ما

 

وقت هایی هست

...


+ نوشته شده در  Sat 22 Nov 2008ساعت 7:16 PM  توسط محمد رضا بی گناه  |