تبليغاتX
بوجیکا

بوجیکا

شعر/نقاشی/ نمایش


آدرس وبسايتم:

http://rezabigonah.wordpress.com/





+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 6:53 PM  توسط محمد رضا بی گناه  | 

 

 

نمایشنامه نویسی 101:

درسِ پشت­بام

 

 

ریچ اورلف

ترجمه: محمد رضا بی گناه

 


شخصیت­ها:

- معلم

- پرشگر

- نیکوکار

یادداشت: شخصیت­ ها می­توانند زن و مرد باشند، اما پرشگر و نیکوکار باید از یک جنس باشند.                      

زمان: حال

مکان: پشت­بامِ یک آپارتمان بزرگ.

 

 

        (با شروع نمایش، پرشگر روی لبه­ی پشت­بام و آماده­ی پریدن است.)

پرشگر: دارم می­پرم پایین و هیچکی نمی­تونه مانع من بشه !

        (نیکوکار به سرعت وارد می­شود.)

نیکوکار: این کار رو نکن !!!! 

        (معلم وارد می­شود و گوشه­ای می­ایستد. کلید-کنترل-ی "A remote control" را به تماشاگران نشان می­دهد. کلید را می­زند. بازی ثابت مي شود.)                                                                                                                                    

معلم: (رو به تماشاگران) نمونه­ای از یک نمایش دراماتیک: دو نفر در کشمکش با يكديگر-حداقل یکی در تضاد عمیقِ درونی- با مخاطره­ی زیاد، تعلیق، و در توان داشتن یک روحیه­ی خاص. این موقعیت چطور بازی خواهد شد؟ بستگی دارد، خب البته، به سطح مهارت و خلاقیت در هنر فوق­العاده­ای که به عنوان نمایشنامه می­شناسیم. اجازه بدهید برگردیم به عقب، از اول ( کلید را فشار می­دهد. پرشگر و نیکوکار برمی­گردند به جای قبلی­شان به همان صورت که در اول نمایش بودند و سریعاً همان حرکات اولیه را انجام می­دهند.) و ببینیم چه اتفاقی می­افتد.

     


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 تیر1390ساعت 9:58 PM  توسط محمد رضا بی گناه  | 


دارم خيال تو از سر به در نمي شود.



+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 8:51 PM  توسط محمد رضا بی گناه  | 

 

 (برای زنده یاد بهمن جواهرچیان و یکصد سی سی تنهایی که در صدایش بود.)

 

 هیچی یادم نمی آد

حتا یادم نمی آد اسم تو رو

مثل وقتی که جای قدم هات رو آب می بره

حرفایی که گفته بودی هم به یادم نمی آد

میگی گفته ام

میگی روزی صد هزار بار

تو رو دوست دارم رو فریاد می زدم

اینو یادم نمی آد

هیچی یادم نمی آد

 

 می دونی

دست خودم نیست

ـ تو رو جون هر کی دوست داری باور کن ـ

همه می گن:

که یه چیز سختی

یه جایی

شاید یه وقتی

تو سرم خورده باشه - یا سرم خورده بهش-

من که یادم نمی آد

جای هیچی رو سرم نمونده بهت نشون بدم

 

می گی دنبالم می گشتی

هر جایی که بوده رو سرک کشیدی

لیست اسم هایی که خط خورده بودند

آدم هایی که فقط یه اسم بودند

پلاک هایی که بجای گردن

به دو انگشت بزرگ پا وصل بودند

می گی هیچ جا نبودم

راست می گی خب

من که یادم نمی آد

حتا یادم نمی آد این عکسی که کهنه شده تو دست تو

 

دکترم میگه:

- دکتره خب، یه چیزایی حالیشه -

می گه هرکی هرچی می گه دروغه

این که می گن دیده اند با دست خالی

می دویده ام تو خیابونا و اسم یکنفر رو فریاد می زدم

دکترم می گه اینا شایعه است

می گه جایی نبودی

تو همین تاریکي بوده بودی

که یه جوری که نمی شه گفت چه جوریه

یکهو دور بعضی ها رو می گیره

می گه بعضی ها تو اون تاریکی ها گم می شن و

برنمی گردند هیچوقت

میگه از هزارتا یکی مثل تو شانس میاره!!!

من که یادم نمی آد

هیچی یادم نمی آد

هرچی از هر کجا فکرش می کنم

می رسم باز به همون تاریکی غلیظی که

حتا نور رو تو خودش جذب می کنه

هرچی داری رو با یک سماجت عجیب

تکه تکه می گیره توی خودش حل می کنه

یه جورایی تو رو خالی می کنه

تو همون فضای خالی

دست هایی که نمی دونی از کجا

می آن و روی تنت خال می کوبن

خال که نه

کبودی خطه و رنگ 

سوزش و درد که بره

جای هرچی خال هم از روی تنت پر می کشه

دکترم تو این مواقع کمک بزرگی بود

سی سی هایی که می ریخت توی رگام

از همون عمق سیاهی

منو آروم می فرستاد به یه دنیای دیگه

یه چیزی شبیه خواب بود و نبود

توی خواب هم بجز اون سیاهی ها هیچی نبود

واسه اینه که می گم:

تو رو یادم نمی آد

هیچی یادم نمی آد

 

 راستی...

 اسم من چی بود؟

 

دسامبر ۲۰۱۰

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت 7:57 PM  توسط محمد رضا بی گناه  | 

نزدیک به هم که می شوم
از روبرو به دیوار می خورم
از پشت سر
خیل خیال تو
شکل هجوم به پنجره تحمیل می کند
در می گشایم از چهار جهت
یک در هنوز به روی تو بسته مانده است

پایین تر از جداره ی این پیاده رو
که روزگاری قدم های تو بر سر می گذاشت
تصویر هایی از نیامدن افتاده بر زمین
ردی شبیه خون 
تردید مورچه ها شده است
از این مسیر کهنه ی عادت

دیوار عبور می کند از من
و تکه هایی از من جا می مانند
پشت دری که بسته مانده است هنوز

نزدیکتر بیا
روی سپیدی این خط عابرم
با مورچه ها که خستگی به لانه می برند


نزدیکتر بیا
و دکمه های ریخته را بردار.

+ نوشته شده در  جمعه 10 دی1389ساعت 6:58 AM  توسط محمد رضا بی گناه  | 

 

از دور

از روزگاری کهن تو را تصویر می کنم

که موج بودی

ترانه می خواندی

عصیان می کردی

و سر به سنگ می کوبیدی

وقتی مرا گم می کردی

 

من زمزمه ی لبان تو بودم

تو شانه های شکسته ی من

من روییده از خاک این خانه ها

تو خاطره های آبی من بودی

 

از دور

از فصل های آبی صدایم کن

صدایم کن

تا دریا آرام بگیرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 آبان1389ساعت 11:29 AM  توسط محمد رضا بی گناه  | 

فعلاْ.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 خرداد1389ساعت 9:31 AM  توسط محمد رضا بی گناه  | 

 برای سایه ای که روی دیوار خانه ام افتاده است. نه سایه ی خودم است و نه می دانم سایه ی کیست. اما هست. نمی شود پاکش کرد و نه تصمیمی برای پاک کردنش دارم. نقش زیبایی دارد. دوستش دارم.

 

ماه اگر بیایی

بیایی و رشته­های گیسوی دریا بچرخانی

حلقه حلقه دور دست و دلم

و شاهد از سنگ بگیری از صخره­های کهن

از اعماق از بیکرانه بر می­آیم به دور چشم تو

که آبی­ست این روزها

 

ماه اگر داخل شوی

-گل همیشه خندان­-ی

خالکوبِ سینه­ی دیوار می­بینی

و پیکره­هایی در مه

نیمی به روشنا نیمی به ظلمت آرمیده

نیمی گریخته از خواب­های زنی تاراجِ فصل سرد

نیمی شکسته سر به سنگ کوبیده در سواحل احمر

 

ماه اگر بخوانیم

هلال روشنی بر شانه­های توأم

که می­بَرَد مرا بی من به هر اشاره­ی دستت

تا بگذرانم از موج سرم را هوای تو

 

ماه اگر بنشانیم کنار دستِ ماه

تکثیر انعکاس تو می­شوم بر آب­­های بی­قرار

با سایه­های دیگری از تو

در حیرت از کناره­های موج

پهلو به پهلوی جهان می­زنم

ماه    اگر    بیایی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 1:53 AM  توسط محمد رضا بی گناه  | 

 

گیسوان بریده ی مهتاب

نمایشنامه

محمد رضا بی گناه

 

برای علیرضا عسگری عزیز و افق های بیکرانه اش 

( این نمایشنامه، اپیزود دوم  از سه گانه یی با نام های عروس مادرم، گیسوان بریده ی مهتاب و  از پنجره های غربی است. )   

نمایشی­ها:

- مهتاب، دختری جوان /  چهره­ی پدر /  چهره­ی برادر /  دست­های مادر /  دو دست و چهره­یی سفید /  صدای اسماعیل.

 زمان حال.

  ( تاریکی. صدای تک ضربه­هایی بر یک طبل. صدای کوبیدن دو سنگ برهم...  صدای کوبیدن دست­ها بر پاها و زمزمه­ی محزون زنی در دور دست... صداها آرام آرام ریتم می­گیرند و در هم ادغام می­شوند.

در مرکز صحنه،« دو دست و چهره­ای سفید»، کبریت می­کشد و شمعی را روشن می کند... نور آرام آرام  مرکز صحنه را روشن می­کند. پارچه­ای قرمز، زیر آن کسی خوابیده است.  موسیقی به آرامی محو می­شود.

دستِ سفید جلو می­آید و آرام پارچه را عقب می­زند...  چهره­ی دختر جوانی آشکار می­شود... مهتاب است. چهره­ی سفید خم می­شود و پیشانی مهتاب را می­بوسد. گوشه­ی پارچه را می­گیرد، بلند می­شود و شمع در دست پارچه را با خود به انتهای صحنه می­کشاند. چند خانه به شکل کودکانه­ای بر کف صحنه نقاشی شده است. مهتاب بر صفحه­ی بازی (لی­لی بازی) خوابیده است. عروسکی در بغل گرفته است.  سکوت.

 صدای ضربه­ای بر طبل... مهتاب چشم می­گشاید. صدای ضربه از سمتی دیگر...  مهتاب مضطرب از جا می­جهد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 1:7 PM  توسط محمد رضا بی گناه  | 

از تمام روزها

قسمت من ابری ست

غفلت از من بود شاید

غفلت از چشم تو که دریا بود

و سفرهای دراز من

از شکافی در پهلو

تا غلاف خالی خنجر


راست می گوید ابراهیم

کودکم در قربانگاه

راه شیری می پیماید با لبخند

می نشاند بر آب

خستگی های سپید بادبانی در باد

تکه های ماهت

لا به لای شعرهایم

نام هایی را درخشان کرده است


از تمام روزها

من صدف هایم را

پر از آواز تو خواهم کرد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 2:27 PM  توسط محمد رضا بی گناه  |