نمایشنامه نویسی 101:
درسِ پشتبام
ریچ اورلف
ترجمه: محمد رضا بی گناه
شخصیتها:
- معلم
- پرشگر
- نیکوکار
یادداشت: شخصیت ها میتوانند زن و مرد باشند، اما پرشگر و نیکوکار باید از یک جنس باشند.
زمان: حال
مکان: پشتبامِ یک آپارتمان بزرگ.
(با شروع نمایش، پرشگر روی لبهی پشتبام و آمادهی پریدن است.)
پرشگر: دارم میپرم پایین و هیچکی نمیتونه مانع من بشه !
(نیکوکار به سرعت وارد میشود.)
نیکوکار: این کار رو نکن !!!!
(معلم وارد میشود و گوشهای میایستد. کلید-کنترل-ی "A remote control" را به تماشاگران نشان میدهد. کلید را میزند. بازی ثابت مي شود.)
معلم: (رو به تماشاگران) نمونهای از یک نمایش دراماتیک: دو نفر در کشمکش با يكديگر-حداقل یکی در تضاد عمیقِ درونی- با مخاطرهی زیاد، تعلیق، و در توان داشتن یک روحیهی خاص. این موقعیت چطور بازی خواهد شد؟ بستگی دارد، خب البته، به سطح مهارت و خلاقیت در هنر فوقالعادهای که به عنوان نمایشنامه میشناسیم. اجازه بدهید برگردیم به عقب، از اول ( کلید را فشار میدهد. پرشگر و نیکوکار برمیگردند به جای قبلیشان به همان صورت که در اول نمایش بودند و سریعاً همان حرکات اولیه را انجام میدهند.) و ببینیم چه اتفاقی میافتد.
ادامه مطلب
(برای زنده یاد بهمن جواهرچیان و یکصد سی سی تنهایی که در صدایش بود.)
هیچی یادم نمی آد
حتا یادم نمی آد اسم تو رو
مثل وقتی که جای قدم هات رو آب می بره
حرفایی که گفته بودی هم به یادم نمی آد
میگی گفته ام
میگی روزی صد هزار بار
تو رو دوست دارم رو فریاد می زدم
اینو یادم نمی آد
هیچی یادم نمی آد
می دونی
دست خودم نیست
ـ تو رو جون هر کی دوست داری باور کن ـ
همه می گن:
که یه چیز سختی
یه جایی
شاید یه وقتی
تو سرم خورده باشه - یا سرم خورده بهش-
من که یادم نمی آد
جای هیچی رو سرم نمونده بهت نشون بدم
می گی دنبالم می گشتی
هر جایی که بوده رو سرک کشیدی
لیست اسم هایی که خط خورده بودند
آدم هایی که فقط یه اسم بودند
پلاک هایی که بجای گردن
به دو انگشت بزرگ پا وصل بودند
می گی هیچ جا نبودم
راست می گی خب
من که یادم نمی آد
حتا یادم نمی آد این عکسی که کهنه شده تو دست تو
دکترم میگه:
- دکتره خب، یه چیزایی حالیشه -
می گه هرکی هرچی می گه دروغه
این که می گن دیده اند با دست خالی
می دویده ام تو خیابونا و اسم یکنفر رو فریاد می زدم
دکترم می گه اینا شایعه است
می گه جایی نبودی
تو همین تاریکي بوده بودی
که یه جوری که نمی شه گفت چه جوریه
یکهو دور بعضی ها رو می گیره
می گه بعضی ها تو اون تاریکی ها گم می شن و
برنمی گردند هیچوقت
میگه از هزارتا یکی مثل تو شانس میاره!!!
من که یادم نمی آد
هیچی یادم نمی آد
هرچی از هر کجا فکرش می کنم
می رسم باز به همون تاریکی غلیظی که
حتا نور رو تو خودش جذب می کنه
هرچی داری رو با یک سماجت عجیب
تکه تکه می گیره توی خودش حل می کنه
یه جورایی تو رو خالی می کنه
تو همون فضای خالی
دست هایی که نمی دونی از کجا
می آن و روی تنت خال می کوبن
خال که نه
کبودی خطه و رنگ
سوزش و درد که بره
جای هرچی خال هم از روی تنت پر می کشه
دکترم تو این مواقع کمک بزرگی بود
سی سی هایی که می ریخت توی رگام
از همون عمق سیاهی
منو آروم می فرستاد به یه دنیای دیگه
یه چیزی شبیه خواب بود و نبود
توی خواب هم بجز اون سیاهی ها هیچی نبود
واسه اینه که می گم:
تو رو یادم نمی آد
هیچی یادم نمی آد
راستی...
اسم من چی بود؟
دسامبر ۲۰۱۰
نزدیک به هم که می شوم
از روبرو به دیوار می خورم
از پشت سر
خیل خیال تو
شکل هجوم به پنجره تحمیل می کند
در می گشایم از چهار جهت
یک در هنوز به روی تو بسته مانده است
پایین تر از جداره ی این پیاده رو
که روزگاری قدم های تو بر سر می گذاشت
تصویر هایی از نیامدن افتاده بر زمین
ردی شبیه خون
تردید مورچه ها شده است
از این مسیر کهنه ی عادت
دیوار عبور می کند از من
و تکه هایی از من جا می مانند
پشت دری که بسته مانده است هنوز
نزدیکتر بیا
روی سپیدی این خط عابرم
با مورچه ها که خستگی به لانه می برند
نزدیکتر بیا
و دکمه های ریخته را بردار.
از دور
از روزگاری کهن تو را تصویر می کنم
که موج بودی
ترانه می خواندی
عصیان می کردی
و سر به سنگ می کوبیدی
وقتی مرا گم می کردی
من زمزمه ی لبان تو بودم
تو شانه های شکسته ی من
من روییده از خاک این خانه ها
تو خاطره های آبی من بودی
از دور
از فصل های آبی صدایم کن
صدایم کن
تا دریا آرام بگیرد.
برای سایه ای که روی دیوار خانه ام افتاده است. نه سایه ی خودم است و نه می دانم سایه ی کیست. اما هست. نمی شود پاکش کرد و نه تصمیمی برای پاک کردنش دارم. نقش زیبایی دارد. دوستش دارم.
ماه اگر بیایی
بیایی و رشتههای گیسوی دریا بچرخانی
حلقه حلقه دور دست و دلم
و شاهد از سنگ بگیری از صخرههای کهن
از اعماق از بیکرانه بر میآیم به دور چشم تو
که آبیست این روزها
ماه اگر داخل شوی
-گل همیشه خندان-ی
خالکوبِ سینهی دیوار میبینی
و پیکرههایی در مه
نیمی به روشنا نیمی به ظلمت آرمیده
نیمی گریخته از خوابهای زنی تاراجِ فصل سرد
نیمی شکسته سر به سنگ کوبیده در سواحل احمر
ماه اگر بخوانیم
هلال روشنی بر شانههای توأم
که میبَرَد مرا بی من به هر اشارهی دستت
تا بگذرانم از موج سرم را هوای تو
ماه اگر بنشانیم کنار دستِ ماه
تکثیر انعکاس تو میشوم بر آبهای بیقرار
با سایههای دیگری از تو
در حیرت از کنارههای موج
پهلو به پهلوی جهان میزنم
ماه اگر بیایی.
گیسوان بریده ی مهتاب
نمایشنامه
محمد رضا بی گناه
برای علیرضا عسگری عزیز و افق های بیکرانه اش
( این نمایشنامه، اپیزود دوم از سه گانه یی با نام های عروس مادرم، گیسوان بریده ی مهتاب و از پنجره های غربی است. )
نمایشیها:
- مهتاب، دختری جوان / چهرهی پدر / چهرهی برادر / دستهای مادر / دو دست و چهرهیی سفید / صدای اسماعیل.
زمان حال.
( تاریکی. صدای تک ضربههایی بر یک طبل. صدای کوبیدن دو سنگ برهم... صدای کوبیدن دستها بر پاها و زمزمهی محزون زنی در دور دست... صداها آرام آرام ریتم میگیرند و در هم ادغام میشوند.
در مرکز صحنه،« دو دست و چهرهای سفید»، کبریت میکشد و شمعی را روشن می کند... نور آرام آرام مرکز صحنه را روشن میکند. پارچهای قرمز، زیر آن کسی خوابیده است. موسیقی به آرامی محو میشود.
دستِ سفید جلو میآید و آرام پارچه را عقب میزند... چهرهی دختر جوانی آشکار میشود... مهتاب است. چهرهی سفید خم میشود و پیشانی مهتاب را میبوسد. گوشهی پارچه را میگیرد، بلند میشود و شمع در دست پارچه را با خود به انتهای صحنه میکشاند. چند خانه به شکل کودکانهای بر کف صحنه نقاشی شده است. مهتاب بر صفحهی بازی (لیلی بازی) خوابیده است. عروسکی در بغل گرفته است. سکوت.
صدای ضربهای بر طبل... مهتاب چشم میگشاید. صدای ضربه از سمتی دیگر... مهتاب مضطرب از جا میجهدادامه مطلب
از تمام روزها
قسمت من ابری ست
غفلت از من بود شاید
غفلت از چشم تو که دریا بود
و سفرهای دراز من
از شکافی در پهلو
تا غلاف خالی خنجر
راست می گوید ابراهیم
کودکم در قربانگاه
راه شیری می پیماید با لبخند
می نشاند بر آب
خستگی های سپید بادبانی در باد
تکه های ماهت
لا به لای شعرهایم
نام هایی را درخشان کرده است
از تمام روزها
من صدف هایم را
پر از آواز تو خواهم کرد.

