تبليغاتX
بوجیکا

بوجیکا

شعر/نقاشی/ نمایش

 برای سایه ای که روی دیوار خانه ام افتاده است. نه سایه ی خودم است و نه می دانم سایه ی کیست. اما هست. نمی شود پاکش کرد و نه تصمیمی برای پاک کردنش دارم. نقش زیبایی دارد. دوستش دارم.

 

ماه اگر بیایی

بیایی و رشته­های گیسوی دریا بچرخانی

حلقه حلقه دور دست و دلم

و شاهد از سنگ بگیری از صخره­های کهن

از اعماق از بیکرانه بر می­آیم به دور چشم تو

که آبی­ست این روزها

 

ماه اگر داخل شوی

-گل همیشه خندان­-ی

خالکوبِ سینه­ی دیوار می­بینی

و پیکره­هایی در مه

نیمی به روشنا نیمی به ظلمت آرمیده

نیمی گریخته از خواب­های زنی تاراجِ فصل سرد

نیمی شکسته سر به سنگ کوبیده در سواحل احمر

 

ماه اگر بخوانیم

هلال روشنی بر شانه­های توأم

که می­بَرَد مرا بی من به هر اشاره­ی دستت

تا بگذرانم از موج سرم را هوای تو

 

ماه اگر بنشانیم کنار دستِ ماه

تکثیر انعکاس تو می­شوم بر آب­­های بی­قرار

با سایه­های دیگری از تو

در حیرت از کناره­های موج

پهلو به پهلوی جهان می­زنم

ماه    اگر    بیایی.

 

+ نوشته شده در  Mon 2 Nov 2009ساعت 1:53 AM  توسط محمد رضا بی گناه  | 

 

گیسوان بریده ی مهتاب

نمایشنامه

محمد رضا بی گناه

 

برای علیرضا عسگری عزیز و افق های بیکرانه اش 

( این نمایشنامه، اپیزود دوم  از سه گانه یی با نام های عروس مادرم، گیسوان بریده ی مهتاب و  از پنجره های غربی است. این نمایشنامه را حدود پنج سال پیش و برخلاف همه ی کارهای قبلی ام در یک نشست و در یک روز بارانی در مونترال نوشته ام و از جمله تنها کاری ست که نتوانستم و نخواستم حتا یک کلمه اش را عوض کنم. توضیح صحنه های زیاد هم دلایل اجرایی دارد که آن موقع برای یک گروه خاص نوشتم.  و اینکه چرا حالا روی وبلاگ گذاشته ام سوالی است که جوابش را خودم هم نمی دانم....)   

نمایشی­ها:

- مهتاب، دختری جوان /  چهره­ی پدر /  چهره­ی برادر /  دست­های مادر /  دو دست و چهره­یی سفید /  صدای اسماعیل.

 زمان حال.

  ( تاریکی. صدای تک ضربه­هایی بر یک طبل. صدای کوبیدن دو سنگ برهم...  صدای کوبیدن دست­ها بر پاها و زمزمه­ی محزون زنی در دور دست... صداها آرام آرام ریتم می­گیرند و در هم ادغام می­شوند.

در مرکز صحنه،« دو دست و چهره­ای سفید»، کبریت می­کشد و شمعی را روشن می کند... نور آرام آرام  مرکز صحنه را روشن می­کند. پارچه­ای قرمز، زیر آن کسی خوابیده است.  موسیقی به آرامی محو می­شود.

دستِ سفید جلو می­آید و آرام پارچه را عقب می­زند...  چهره­ی دختر جوانی آشکار می­شود... مهتاب است. چهره­ی سفید خم می­شود و پیشانی مهتاب را می­بوسد. گوشه­ی پارچه را می­گیرد، بلند می­شود و شمع در دست پارچه را با خود به انتهای صحنه می­کشاند. چند خانه به شکل کودکانه­ای بر کف صحنه نقاشی شده است. مهتاب بر صفحه­ی بازی (لی­لی بازی) خوابیده است. عروسکی در بغل گرفته است.  سکوت.

 صدای ضربه­ای بر طبل... مهتاب چشم می­گشاید. صدای ضربه از سمتی دیگر...  مهتاب مضطرب از جا می­جهد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 20 Sep 2009ساعت 1:7 PM  توسط محمد رضا بی گناه  |